دوشنبه                    21 دی 1394                      ساعت 18:30

 

یکی از ویژگی های بزرگ خدمت سربازی، انجام دادن کارهاییه که آدم حتی فکرش رو نمی کرد. خدمت یه تلنگری به آدم میزنه که بفهمه زندگی یعنی چی؟ تلنگری که آدم رو بیدار میکنه تا زیاد از حد مغرور نباشه. اینجا می فهمه که برای داشتن یه زندگی راحت، باید زیاد سختی بکشه. البته من خودم تجربه های زیادی توی زندگیم داشتم. طوری نبود که با دیدن بعضی چیزها جا بزنم. این 11 سال که توی غربت و خوابگاه زندگی کردم، سعی کردم دستم تو جیب خودم باشه و توی سرما و گرما رفتم سر کار تا غرورم رو پیش بقیه نشکنم. اما باز هم به نوعی زندگی راحتی داشتم و خیلی از کارها رو دون شان خودم می دونستم؛ اما تجربه ی امروز بهم یاد داد اگه موقعیتش پیش بیاد مجبورم اون کارها رو انجام بدم...

دیروز صبح بیشتر وقت ما صرف نوشتن جزوه شد. یکی از بچه ها جزوه رو میخوند و بقیه می نوشتن. شبیه املا گفتن معلم ها توی مدرسه و عقب افتادن بعضی بچه ها و همهمه ی گاه و بی گاه که یه بار دیگه بگو! بعد از ظهر جلوی گردان به خط شدیم و همه گروهان ها به ترتیب به سمت سوله آموزش حرکت کردیم. قرار بود جناب سرهنگ شوکتی، فرمانده پادگان، سخنرانی کنه. داخل سوله روی صندلی ها نشستیم و ایشون خیرم مقدم گفت و بعضی نکات رو گوشزد کرد. بعدش هر گروهان به ترتیب و منظم به صورت بدو رو اومدن سمت گردان. جز گروهان سرفراز ما که یه عده قبلا رفته بودن و یه عده هم که ما بودیم آروم و آهسته و آزاد و خندان راه می رفتیم! نیم ساعتی جلوی گردان تمرین رژه کردیم و بعدش رفتیم مسجد. بعد از نماز قرار بود یه مداح مداحی بکنه و مصیبت بخونه. تا اومد شروع کنه یهو برق رفت و همه جا تاریک شد. بچه های دیپلم و زیر دیپلم که شب آخرشون بود شروع کردن به دست و جیغ و هورا! بعد اومدیم و در فضای کاملا تاریک سلف شام خوردیم. غذا مرغ بود و اصلا نفهمیدیم کجای مرغ رو خوردیم؟! شب هم که توی سرما خوابیدیم و سرما خوردگی من تشدید شد. امروز صبح وقتی جلوی گردان به خط شدیم من گفتم اول صف بایستم تا اگه گفتن کی میخواد بره بهداری من زود اسمم رو بنویسم. اما از اونجایی که من خوش شانس ترین آدم دنیا هستم، ارشد قره خانی اومد و چهار نفر اول رو کشید بیرون که بریم چاه فاضلاب رو باز کنیم! اون لحظه نه ناراحت شدم و نه غصه خوردم. اصلا بیخیال و بدون هیچ فکری رفتم که با چاه گرفته بازی کنم!انگار نه انگار که سرما خوردم و گلودرد و سردرد و ... اصلا حالت تهوع هم بهم دست نمیداد. واقعاً این یک اصل بزرگ توی زندگیه که فکر کردن به یک چیز بدتر از انجام دادن اون کاره. فقط تنها بدی هوای خشک و سرد بود که انگشتان دستم یخ زده بود و من نمیتونستم ها کنم و گرمش کنم. هرکاری کردیم چاه باز نشد. به دستور فرمانده گردان، بیخیال شدیم و رفتیم دوش گرفتیم. بچه ها بیرون رژه میرفتن و من بعد مدتها تونستم لباس هام رو با آب گرم بشورم. بعد از ظهر هم رفتیم مسجد. چون یه برنامه ای تدارک دیده بودن به نام جُنگ شادی و یک شعبده باز اومده بود و شعبده بازی میکرد. کارهاش جالب بود و یک شور و نشاطی بین سرباز ها به وجود آورد.

الآن من روی تخت شماره 14 دراز کشیدم. بعضی دارن اخبار ورزشی رو نگاه میکنن. عده ای روی تخت خوابیدن. شماری از بچه ها هم دور هم جمع شدن و حرف میزنن. خلاصه روزها پشت سر هم داره میگذره...

نوشته شده در ساعت 22:48 توسط : سرباز | دسته :
  • []

  •                        شنبه               19 دی 1394               19:30

     

    قرار بود عصر یک سری مطالبی رو بنویسم اما به دلیل اینکه چندنفر از بچه ها ازم خواستن که موی سرشون رو اصلاح کنم، واسه همین با یه تعلل چند ساعته اتفاقات رو یادداشت میکنم. قانون ارتش اینجوریه که موی سر باید با نمره 4 و موی ریش با نمره 2 اصلاح بشه. الآن شام خوردم و اومدم آسایشگاه. بیرون هم داره نم نم بارون میباره؛ بارون کویر...

    یک تجربه بزرگی که من توی سالهای زندگیم و این همه مدتی که توی شهرهای مختلف بودم و تجربه کردم، این بود که غم و شادی همیشه و همه جا هست. هیچ جا پیدا نمیشه که آدم مطلقاً شاد و یا همیشه غمگین باشه. حتی توی اوج گرفتاری هم دلخوشی هایی وجود داره که آدم رو به زندگی امیدوار می کنه. سربازی هم از این قانون مستثنی نیست. در کنار سختی، دوری، دلتنگی و دلخوری؛ شادی و خوشی هایی وجود داره که شاید هیچ جای دیگه پیدا نشه. یکرنگی و یکدستی بچه ها و دور بودن از هیاهوها و استرس ها و افسردگی های بیرون، بزرگترین موهبت خدمت سربازیه. اینجا همه یکدست و یک لباسند. فقیر و پولدار، بزرگ و کوچیک، شهری و روستایی، همه یک جور لباس پوشیدند. دیگه کسی نمیتونه با موبایل فلان قیمتی و ماشین فلان مدلی و لباس فلان مارکی، خودش رو به رخ بقیه بکشه. اینجا از اختلاف طبقاتی و حسرت های اون خبری نیست. دلخوشی دیگه اینه که بچه ها کنار هم هستند و میگن و میخندن. وقتی من این صحنه هارو میدیدم یاد دوران دبیرستان می افتادم. اون موقع هم توی مدرسه شبانه روزی و توی خوابگاه بودیم. با بچه ها دور هم. چه شور و نشاطی، چه انرژی و حرارتی! اما همه ش دنبال این بودیم که زود تموم شه و بریم دانشگاه. چه آرزوی احمقانه ای! الآن هم همه داریم روزشماری میکنیم که خدمت زود تموم شه و بریم دنبال زندگیمون. اما مگه خدمت و خاطراتش جزء زندگیمون نیست؟

    پادگان سمنان جدا از سختی ها و برخی ناراحتی ها، مزایایی هم داره که شاید کمتر جایی پیدا بشه. بزرگترین حسن پادگان هوای پاک و تمیزشه. البته درسته یه نمه خشکه(آب و هوای مخصوص کویر) اما آسمون صاف و آبی اون به آدم یادآوری میکنه که آسمون واقعی آبیه نه خاکستری. شب و ستاره هاش که دیگه غیر قابل توصیفه. وقتی که برای خوردن صبحونه یا شام جلوی سلف به صف میشیم، یا شبهایی که بیرون پاس میدیم، نگاه کردن به چشمک پرانی ستاره و سکوت کویر آدم رو مست میکنه. یکی از بچه هایی که اهل پایتخت بود میگفت فکر نمیکردم آسمون اینقدر ستاره داشته باشه! وقتی به آسمون کویر و سکوت مرموزش نگاه میکنم، یاد نوشته های دکتر شریعتی توی کتاب کویر می افتم.

    گردان ما یه فروشگاه داره که وسایل مورد نیاز بچه ها توش هست. از قفل و مایع دستشویی گرفته تا چای و آب معدنی و انواع خوراکی. کنار فروشگاه یک خشکشویی هست که لباس سربازهارو با قیمت مناسب میشوره. بعضی هفته ها هم روز پنجشنبه بچه هارو میبرن استخر. امروز صبح باز رفتیم و اسلحه گرفتیم. بعد توی حیاط گردان نحوه نظام جمع و احترامات نظامی با اسلحه بهمون آموزش داده شد. بعد از ظهر هم مهم ترین اتفاق، کودتای مخملی بچه ها برای ساقط کردن ارشد و منشی آسایشگاه بود که با دخالت ارشد قره خانی و تهدیدهای اون کودتا شکست خورد! چند روزه سرما خوردم. گلوم درد میکنه. موج دوم سرما خوردگی بچه هارو فرا گرفته. همه سرفه میکنن! پس قرص سرما خوردگی رو فراموش نکنید!

    نوشته شده در ساعت 12:29 توسط : سرباز | دسته :
  • []

  •  

       چهارشنبه                        16 دی ماه 1394                       ساعت 18

     

     دیروز اسم پنجاه نفر از گروهان مارو خوندن که برن از اسلحه خونه تفنگ بگیرن. اسم من هم توی لیست بود.به صف شدیم و بدو رو به سمت اسلحه خونه حرکت کردیم. از اونجا اسلحه هارو گرفتیم و پیش فنگ به سمت گردان حرکت کردیم.یک ربع جلو گردان صف وایسادیم و بعد گفتن ببرین اسلحه هارو پس بدین. من که نفهمیدم دلیل اون کارمون چی بود؟! شب هم باز اسم 20 نفر رو خوندن که فردا(یعنی امروز) برن اسلحه بگیرن. اسم من هم باز توی لیست بود. حدود نیم ساعت جلو اسلحه خونه وایسادیم بعد گفتن چون کارت شناسایی ندارین بهتون تفنگ تحویل نمیدیم. خواستیم برگردیم گفتن اونایی که اتیکت دارن بیان تحویل بگیرن. آخه امروز اتیکت هارو بهمون تحویل دادن. بعد از گرفتن اسلحه اومدیم آسایشگاه. کلاس های رزم انفرادی و اسلحه شناسی توی آسایشگاه برگزار میشه. بچه ها روی چهارپایه هایی که بهشون دادن وسط سالن میشینن و فرمانده گروهان تدریس میکنه.

    بعداز ظهر هم اتفاق جالب توجه اومدن یه ارشد جدید برای گردان بود. چون ارشد طاهری و ارشد حسینی از ناحیه کمر دچار مشکل شدن و چند روزی رفتن مرخصی استعلاجی، به جای اونها یه ارشد جدید اومده(ارشد قره خانی) و امروز عصر برای نشون دادن اقتدار خودش مارو اذیت کرد! به راست راست، به چپ چپ، عقب گرد، بشین پاشو! من با ف.ا صف اول بودیم و به زور جلو خنده مون رو گرفته بودیم. اونقدر زبونم رو گاز گرفتم که نزدیک بود کنده بشه! الآنم روی تخت دراز کشیدم و دارم می نویسم. نصف بچه ها رفتن مرخصی؛ بعضی بچه ها هم که با درخواست مرخصی شون موافقت نشده دپرس هستن. مثل آرش.م که مدام بهم میگه اسم منو هم توی خاطراتت بیار! نمیدونم چرا حس میکنم همه اتفاقات زندگی من انگار قبلا هم اتفاق افتاده...؟

    نوشته شده در ساعت 21:34 توسط : سرباز | دسته :
  • []

  •            دوشنبه      چهاردهم دی ماه 1394                     ساعت 19:40

    هوای سمنان نسبت به منطقه ما (همدان) خیلی خشکه و این مرکز آموزشی به دلیل قرار گرفتن در وسط کویر، دارای سوز خیلی سردی هست. مخصوصا توی این ماه که اوج سرماست و خدمت سربازی ما مصادف شده با النینو! دیشب من پاس سه پوتین بودم. ساعت 2 بیدار شدم و تا الآن نخوابیدم. واقعا اون دو ساعت که بیرون پست می دادم، نظریه انقباض و انبساط زمان برام اثبات شد. اینجا بچه ها باید هر شب نگهبانی بدن. پاس آسایشگاه و پوتین برای همه گروهان ها هست و هر آسایشگاهی هر شب سه نفر برای داخل و سه نفر هم برای مواظبت از پوتین ها انتخاب می کنه. برخی پاس های محوطه هم بین گروهان های مختلف تقسیم شده؛ مثل پاس محوطه های شرقی و غربی، ضلع های شرقی و غربی، کولر، انبار و سلف. از این ها برخی دو ساعته و بعضی هم 24 ساعته است. بهترین موقع پست، پاس یک هستش که از ساعت 9 شروع میشه تا 11 یا 11:30. اما پاس دو و سه سخته. فکرش رو بکنید که توی اوج خواب و از یک جای گرم بلند شی بری بیرون و توی سوز و سرما و تاریکی قدم بزنی. چند دقیقه اولش خیلی سخته ولی آدم بعدش عادت می کنه.

    امروز مهم ترین اتفاق، آموزش حفظ و تعمیر سلاح ژ3 و باز و بسته کردن اون بود که توسط فرمانده هان گردان و گروهان جناب ا.ع و ع.م آموزش داده شد. الآنم یه حاج آقا از طرف عقیدتی-سیاسی اومده و میخواد واسمون صحبت کنه. فعلا در پناه حق...

    نوشته شده در ساعت 19:33 توسط : سرباز | دسته :
  • []

  •              شنبه       12 دی ماه 1394         ساعت 8 شب

    امروز یک هفته است که وارد این پادگان شدیم. یک هفته ای که با بقیه هفته های عمرم تفاوت زیادی داشت. این هفته انگار وارد یه دنیای دیگه ای شده بودم. تقریبا حسی شبیه حسی که اول ابتدایی داشتم. از یک فضای آزاد وارد یک محیط با قوانین جدید شده بودم. قوانینی که خیلی از اختیارات منو تحت الشعاع قرار می داد. حتی نیازهای اولیه من مثل غذا خوردن، خوابیدن، سرویس بهداشتی و غیره در اختیار خودم نبود. یک هفته ای که با سر و صدای اراشد(جمع ارشد!)، هیاهوی بچه ها، ناقص و کامل کردن، به صف شدن و راحت باش سپری شد.

    برنامه امروز تفاوت زیادی با برنامه های دیگه داشت. بعد از صبحانه و نماز و ورزش، هر گروهان صف جدایی تشکیل داد و به صورت بدو رو به سمت سوله آموزش، پشت نمازخونه، حرکت کردیم. داخل سوله چند کلاس وجود داشت و هر گروهان داخل یکی از این کلاس ها روی صندلی ها به ترتیب شماره شون می نشستند. انصافا این کلاس شور و نشاطی بین بچه ها به وجود آورد. انگار از محیط خشک داخل هنگ رها شده بودن. فکر نمی کردم یک روز از رفتن به کلاس درس اینقدر خوشحال بشم! بعد از کلاس برای اقامه نماز و خوردن نهار به سمت آسایشگاه اومدیم. نهار عدس پلو یا همون ساچمه پلو معروف بود! ساعت 2 باز رفتیم سوله و چون استاد نیومده بود، یکی از اراشد به ایراد سخنرانی و روانشناسی پرداخت! عصر هم به خاطر جابه جا کردن تخت های آسایشگاه و کمدها، غوغایی به وجود اومد که هنوزم صدای بچه ها دیوار صوتی رو می شکنه!

    نوشته شده در ساعت 22:57 توسط : سرباز | دسته :
  • []

  •                 جمعه      11 دی ماه   1394              ساعت19:30

    امروز هم بالاخره تموم شد. با همه دلخوری ها، دلخوشی ها و اتفاقات جالب. امروز طبق معمول ساعت 4 بیدار شدیم. اول صبحانه خوردیم بعدش رفتیم نماز. بعد از نماز کامل کردیم و بیرون به صف شدیم. دو تا گروهان دیگه زودتر از ما به صف شده بودن. چند نفر از بچه هارو به خاطر سرما خوردگی بردن درمانگاه. یه کمی نرمش کردیم و بعد از اون تمرین قدم رو، بدو رو، تکبیر نظامی و این چیزا. روزای اول به خاطر ناهماهنگی بین بچه ها، موقع قدم رو مثل پنگوئن راه میریم! وقتی این تمرینات تموم شد هر گروهان مشغول جمع آوری آشغال محوطه خودش شد. همه بچه ها غرولند می کردن. هیچ کس دل به کار نمی داد. همه از این که بعد از این همه تحصیل و گرفتن مدارک رنگارنگ اینجا باید آشغال جمع می کردن ناراحت بودن. بعد از تمیز کردن محوطه رفتیم نماز. بعد از نماز برای نهار به صف شدیم. بعد از نماز بر خلاف انتظار که فکر می کردیم استراحت داریم، باز آماده و کامل شروع به تمرین کردیم. عصر بالاخره نوبت رسید یه دوشکی بگیریم. دوشی که من توش بودم فشارش افتاده بود! و فقط تونستم سرم رو بشورم. دوش که گرفتم اومدم آسایشگاه و یه کمی روی تخت دراز کشیدم. ساعت 17:30 به صف شدیم برای نماز مغرب و عشاء. بعد از نماز یه فیلم گذاشتن و نگاه کردیم. از اونجا که اومدیم رفتیم سلف. شامش کوکو بود. بعد از شام اومدیم آسایشگاه و همین الآن یه برگه ای بهمون دادن که پر کنیم. بعضی بچه ها دارن میرن برای توجیه پاس و منم میخوام برم تلفن بزنم، البته اگه خلوت باشه!

    نوشته شده در ساعت 23:5 توسط : سرباز | دسته :
  • []

  •  

                سه شنبه                        94/10/8                       ساعت 20:05

     

    بالاخره بعد از چند روز یه فرصتی پیش اومد تا بتونم دفتر رو از کوله پشتی دربیارم و بنویسم. الآن که دارم این مطالب رو می نویسم، تازه پست من تموم شده و با سر و صورت قرمز و سرمای درون دارم خاطره پراکنی می کنم! همهمه ی بچه ها توی آسایشگاه پیچیده و ارشد داره بچه هایی که امشب پاس دارن رو صدا می کنه برای توجیه. مثل کاری که ما دیشب کردیم و از شانس خوب من! اولین پاس من شد پاس کولر! اونم 24 ساعت، یعنی دو ساعت پاس و 4 ساعت استراحت که از استراحت خبری نبود...

    همونطور که قبلا گفته بودم، بعد از تحویل گرفتن لباس ها قرار شده بود یکشنبه ششم دی ماه ساعت 6 صبح پادگان باشیم. من با یکی دیگه از بچه ها یک ماشین دربستی هماهنگ کردیم (وقفه یک روزه! دیشب موقع نوشتن یهو ارشد وارد آسایشگاه شد و نیم ساعت حرف زد و بعدش خاموشی زدن. دیگه فرصت نشد بنویسم تا الآن که ساعت 4:25 عصر چهارشنبه است) داشتم می گفتم که یک ماشین دربستی هماهنگ کردیم. همون ماشینی که مارو آورده بود اینجا. زمان حرکت از ترمینال همدان ساعت 9 شب شنبه تعیین شده بود. من بعدازظهر شنبه ساعت 4 از روستا حرکت کردم و بین راه چ.ط رو هم سوار کردیم. داداشم مارو تا شهر رسوند. ساعت حول و حوش 6:30 رسیدیم ترمینال. از بچه ها فقط س.پ زودتر از ما رسیده بود. کم کم بچه ها اومدن و تعدادمون تکمیل شد. اکثرا با لباس سربازی اومدن بودن. ما هم رفتیم داخل نمازخونه ترمینال لباسمون رو عوض کردیم و رسما ملبس به لباس مقدس سربازی شدیم! ساعت 21:30 اتوبوس از ترمینال حرکت کرد. تعدادمون 20 نفر بود و قرار بود که 2 نفر هم از تهران سوار بشن. من همون جای قبلی یعنی ته اتوبوس نشستم. بچه ها پرجنب و جوش بودن و می گفتن و میخندیدن. نمیدونستن که چی قراره سرشون بیاد! شب کم کم داشت تموم می شد و اتوبوس هم با سرعت داشت مارو به پادگان می رسوند. دقیق یادم نیست ولی فکر کنم 5 یا 5:30 صبح رسیدیم پادگان. من زودتر از همه پیاده شدم تا از دژبان بپرسم که اجازه میدن بریم داخل یا باید توی اتوبوس بمونیم؟ دژبان گفت باید برید داخل نمازخونه ای که بیرون پادگان سمت راست بود. باید میرفتیم و بازرسی میشدیم. تعدادی سرباز بیرون صف وایساده بودن. ما هم رفتیم پشت سر اونها ایستادیم. (بازم وقفه! دیگه اختیارمون دست خودمون نیست! دیشب اسم منو با چندتا از بچه ها صدا کردن واسه بهکاری سلف. الآن ساعت 9:45 صبح روز پنجشنبه است و یک ربع وقت هست که بنویسم چون 9:45 باید جلو گردان به صف باشیم). نیم ساعت جلو نمازخونه وایسادیم بعد رفتیم داخل. نمازخونه پر از سرباز بود و چند دژبان وسایل بچه هارو میگشتن. اونجا هم یه کم وایسادیم بعد گفتن وسایل داخل کوله هارو بریزید بیرون.بعد از بازرسی توی یک صف وارد پادگان شدیم. دم در ورودی با کیک و آبمیوه از سربازان جدید استقبال میکردن. فصله در دژبانی تا هنگ آموزش رو پیاده رفتیم. وقتی رسیدیم، سربازها یه گوشه از محوطه گردان نصر روی زمین نشسته بودن. ما هم ته صف نشستیم و از اینجا بود که داستان به صف شدن و نشستن و بلند شدن شروع شد! (ایشالا بقیه رو در یک فرصت دیگه می نویسم)  

    نوشته شده در ساعت 20:39 توسط : سرباز | دسته :
  • []

  •                  به نام او که یادش آرام بخش دلهاست

     

                                       خاطرات و خطرات یک سرباز

                                (دوران آموزشی، پدافند هوایی سمنان)

     

    در گذرگاه زمان، خیمه شب بازی دهر

    با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

                                                عشقها می میرند، رنگها رنگ دگر می گیرند

                                                و فقط خاطره هاست که شیرین و چه تلخ دست

               دست ناخورده به جا می مانند...

     

                      سه شنبه      اول دی 1394        ساعت 23:10

     

    بالاخره اون چیزی که سالها فکر منو به خودش مشغول کرده بود به سرم اومد. اتفاقی که قرار بود سال 87 برای من بیافته، اما اونقدر توی این سال ها فراز و نشیب دیدم و ازش فرار کردم تا این که امروز تسلیمش شدم. سال 87 وقتی از درس و دانشگاه نا امید شدم (که این داستان نقطه عطف زندگی منه و هنوز هم دارم تاوانش رو پس میدم) اردیبهشت ماه رفتم اداره پست و درخواست اعزام به خدمت دادم. اون سال ها خبری از پلیس+10 نبود و همه کارها از طریق پست انجام می شد. من مدارکم رو از طریق پست فرستادم و بعد چند روز جوابش اومد. اعزامم افتاده بود اسفند سال 87. رفتم برای معافیت چشم اما در اون حد ضعیف نبود! خلاصه تو فکر اعزام بودم که قبول شدم دانشگاه.اون موقع به قدری تحت فشار بودم که فقط می خواستم یه دانشگاه و یه رشته ای قبول بشم و برم. دیگه رشته و این چیزا برام اهمیتی نداشت. کم کم از فکر سربازی اومدم بیرون. می گفتم هنوز 4 سال طول میکشه کارشناسی رو بگیرم. تا اون موقع خدا بزرگه. کم کم به خودم اومدم و دیدم ای وای! کارشناسی داره تموم میشه.من دو راه بیشتر ندارم؛ یا ارشد قبول بشم یا برم سربازی. البته انگیزه زیادی هم واسه ارشد نداشتم. اما زد و شانسی شانسی ارشد قبول شدم دانشگاه فردوسی مشهد. این بار بر عکس دوره کارشناسی از همون روز اول دانشگاه درگیر بحث معافیت شدیم.من و هادی و حمید شدیم مسافر ثابت تهران_مشهد! تقریبا یک و نیم سال طول کشید تا من و حمید به ضرب و زور مشکل معافیت رو حل کنیم که اون برای خودش یک ماجرای جذاب و طولانیه! وقتی مشکل معافیت تحصیلی حل شد، یه کمی از فکر سربازی اومدم بیرون. حالا وقت داشتم تا سه ترم عشق و حال کنم! اما دریغ از اینکه زمان خیلی زود میگذره. تا به خودم بیام ارشد هم تموم شد و پایان نامه دفاع. با دانشگاه تسویه کردم و باز فکر سربازی افتاد تو وجودم. چاره ای نبود. باید یه روزی تمومش می کردم این قضیه رو. خرداد ماه رفتم پلیس +10 و اعزامم افتاد دی ماه 1394. چندبار تقلا کردم تا تعجیل بزنم اما نشد؛ سرباز زیاد بود. امریه هم چند جا رفتم اونم نشد.داستان وقتی جالب تر شد که فهمیدم افتادم پدافند هوایی سمنان! کم کم باورم شد که دیگه راه فراری ندارم. ماه ها و روزها رو شمردم تا اون لحظه برسه...

    دیروز با مامانم رفتم همدان. قرار شد شب خونه عمه بخوابیم و فردا صبح با پسر عمه ام بریم نظام وظیفه. آخه اونم اعزامش اول دی بود. شب دور هم جشن یلدا گرفتیم و من واسه تک تکشون فال حافظ می گرفتم! ساعت 12 خوابیدیم و صبح 6 بیدار شدیم. یک ساعت بعدش با داداشم و پسر عمه ام راه افتادیم . بعد از یک ربع رسیدیم محل اعزام، پشت مدرسه علاقه بندیان. کوچه پر بود از سرباز ها و خانواده هایی که برای بدرقه اومده بودن. با محمد رفتیم وسط جمعیت وایسادیم. یه دفعه بین جمعیت حامد رو دیدم. هم محلی مون بود و افتاده بود تهران. یه کمی باهاش صحبت کردیم و بعدش رفتیم توی آفتاب. آخه صبح هوا خیلی سرد بود. به ما گفته بودن ساعت 7 اونجا باشین اما تا دو ساعت هیچ خبری نبود. حول و حوش 9 بود که بچه ها رفتن داخل.همونجا بود که چ.ط رو دیدم. برادر آقای ط، مسوول نیروی انسانی بسیج ناحیه مون بود. قبلا بهم گفته بود که داداشش هم افتاده سمنان. خلاصه با هم آشنا شدیم و رفتیم داخل. سربازها پشت یه تابلو که محل اعزامشون رو زده بودن وایسادن. چندتا اتوبوس هم اون کنار پارک کرده بودن. یک ساعتی طول کشید تا حضور و غیاب کردن و بچه ها سوار شدن. من همونجا با چندتا از بچه ها رفیق شدم. اتوبوس ما V.I.P بود! چون تعدادمون کم بود(26 نفر) واسه همین برامون وی آی پی گرفته بودن. یه اتوبوس شیک و تمیز . ساعت ده و نیم از همدان به سمت سمنان حرکت کردیم. بچه ها پرشور و البته کنجکاو بودن. بحث اصلی بین بچه ها این بود که آیا بعد از دادن جیره لباس بهمون مرخصی میدن یا نه؟! و اگه دادن چند روز میدن!؟ نزدیک تهران وایسادیم برای نهار. با چندتا از بچه ها نشستیم روی یه سکو و نهار خوردیم. هر کی با خودش غذا آورده بود. ساعت 2 بود که باز راه افتادیم. ساعت 6 رسیدیم سمنان و حدود نیم ساعت توی یه جاده فرعی به سمت کویر حرکت کردیم. همه منتظر دیدن یه نور چراغ و روشنایی بودیم. تا این که کم کم چراغ پادگان از دور پیدا شد. بعد یه تابلو بزرگ با این مضمون »مرکز آموزش و میدان تیر پدافند هوایی سمنان«. جلو دژبانی توقف کردیم. دو تا سرباز اومدن بالا و یه سری توضیح و تهدیداتی ارائه کردن! بعد پشت سر هم صف وایسادیم و حدود 2 کیلومتر داخل پادگان پیاده روی کردیم. یک سوز نسبتا سردی هم داشت می اومد. بعد از یک ربع پیاده روی رسیدیم جلو نمازخونه. یه تعداد سرباز از یه شهر دیگه (فکر کنم اراک) هم اونجا بودن. جمعیتشون چند برابر ما بود. نیم ساعتی وایسادیم تا اینا اسمشون خونده شد و رفتن داخل تا مشخصاتشون رو تکمیل کنن. یه تعداد سرباز هم مسوول نظم دادن و راهنمایی بودن. خب طبیعی بود که یه کمی قلدر بازی در بیارن یا عقده هاشون رو سر تازه واردها خالی کنن. کاری به این چیزا ندارم، رفتیم داخل مسجد و مشخصات مارو یاد داشت کردن. بعد توی یه صف راه افتادیم سمت انبار. حدود 200 متر اون طرف، باز جلوی انبار صف بستیم. یکی یکی اسامی رو میخوندن و میرفتیم جیره مون رو می گرفتیم. بعد دوبار صف و توضیح و توجیه و تهدید! خلاصه 5 یا 6 ساعتی زیر سرمایی که داشت هر لحظه منفی تر می شد توی حیاط پادگان وایسادیم. بعد یه برگه مرخصی دادن و ساعت 11 شب از پادگان به سمت همدان حرکت کردیم...

    الآن هم توی اتوبوس کنار چ.ط نشستم و داریم به سمت همدان حرکت می کنیم.از نظر من برای بار اول تجربه خوبی بود. جدا از سرمای کویر اونم اول زمستان و جدا از خشکی هوا و سرباز ها، آشنا شدن با بچه های دیگه جالب بود. یادآور خاطرات گذشته. امیدوارم از این به بعد هم اتفاقات خوبی در راه باشه...

                     خدایا چنان کن سرانجام کار               تو خشنود باشی و ما رستگار

    نوشته شده در ساعت 22:59 توسط : سرباز | دسته :
  • []

  • با سلام خدمت دوستان و عزیزانی که وبلاگ من رو برای مطالعه انتخاب کردن. ضمن خوش آمد گویی به شما ازتون دعوت میکنم که قبل از خوندن روزانه های من در سربازی، این قسمت رو با دقت مطالعه نمایید. من سرباز پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایرانم و الآن که این مطالب رو به رشته تحریر در میارم، در حال گذراندن دوره چند روزه مرخصی هستم. پس خدمتم هنوز تموم نشده که بگین نفسش از جای گرم درمیاد و این چیزارو می نویسه! من خودم قبل اعزام خیلی کنجکاو بودم که درباره سربازی و نوع برخورد با اون قضیه بیشتر بدونم و مدام تو سایت ها و وبلاگ ها دنبال این مطالب بودم. اما اکثرا یک سری مطالب تکراری بود که با یک طرز دید منفی نسبت به سربازی نگاشته شده بود. منم با خوندن اونها یک ترس عجیبی پیدا کردم و شب ها کابوس می دیدم! مخصوصا در مورد پادگان سمنان که مثل جهنم تصورش می کردم. اما وقتی رفتم و از نزدیک حسش کردم، دیدم نه تنها کابوس وار نیست بلکه یکی از بهترین دوران زندگی من بود. من اتفاقات تلخ و شیرین دوران آموزشی رو توی دفتر خاطراتم نوشتم. قرار نبود که اون نوشته هارو منتشر کنم، اما چون می دونستم که خیلیا به دونستن اونها نیاز دارن، گفتم که همه شمارو توی اون لحظه ها شریک کنم. اگه با دقت اون مطالب رو بخونید می فهمید که توی خدمت چی قراره پیش بیاد. همچنین می فهمید که چی لازمه همراهتون داشته باشید. سربازی دوران جمع شدن پارادوکس هاست. شما اونجا تلخی و شیرینی، سختی و راحتی، مردونگی و نامردی، دوستی و دشمنی، و عشق و نفرت رو کنار هم می بینید. تجربیاتی که تو خدمت به دست میاد هیچ جا نظیرش پیدا نمیشه. فقط و فقط یک سرباز می فهمه که من چی میگم؟ امیدوارم نوشته های من به دردتون بخوره. اگه سوال یا مشکلی داشتین میتونین تو قسمت نظرات برام ارسال کنید یا از طریق ایمیل برام بفرستین. آدرس ایمیل من تو قسمت پروفایل هستش. چون من الآن در حال گذراندن خدمتم هستم ممکنه یه کمی دیر جوابتون رو بدم. ولی سعی میکنم تو روزهای مرخصی به تک تک سوالات شما جواب بدم. برای همه ی شما عزیزان آرزوی بهترین هارو دارم...

    نوشته شده در ساعت 22:56 توسط : سرباز | دسته :
  • []