دوشنبه 21 دی 1394 ساعت 18:30
یکی از ویژگی های بزرگ خدمت سربازی، انجام دادن کارهاییه که آدم حتی فکرش رو نمی کرد. خدمت یه تلنگری به آدم میزنه که بفهمه زندگی یعنی چی؟ تلنگری که آدم رو بیدار میکنه تا زیاد از حد مغرور نباشه. اینجا می فهمه که برای داشتن یه زندگی راحت، باید زیاد سختی بکشه. البته من خودم تجربه های زیادی توی زندگیم داشتم. طوری نبود که با دیدن بعضی چیزها جا بزنم. این 11 سال که توی غربت و خوابگاه زندگی کردم، سعی کردم دستم تو جیب خودم باشه و توی سرما و گرما رفتم سر کار تا غرورم رو پیش بقیه نشکنم. اما باز هم به نوعی زندگی راحتی داشتم و خیلی از کارها رو دون شان خودم می دونستم؛ اما تجربه ی امروز بهم یاد داد اگه موقعیتش پیش بیاد مجبورم اون کارها رو انجام بدم...
دیروز صبح بیشتر وقت ما صرف نوشتن جزوه شد. یکی از بچه ها جزوه رو میخوند و بقیه می نوشتن. شبیه املا گفتن معلم ها توی مدرسه و عقب افتادن بعضی بچه ها و همهمه ی گاه و بی گاه که یه بار دیگه بگو! بعد از ظهر جلوی گردان به خط شدیم و همه گروهان ها به ترتیب به سمت سوله آموزش حرکت کردیم. قرار بود جناب سرهنگ شوکتی، فرمانده پادگان، سخنرانی کنه. داخل سوله روی صندلی ها نشستیم و ایشون خیرم مقدم گفت و بعضی نکات رو گوشزد کرد. بعدش هر گروهان به ترتیب و منظم به صورت بدو رو اومدن سمت گردان. جز گروهان سرفراز ما که یه عده قبلا رفته بودن و یه عده هم که ما بودیم آروم و آهسته و آزاد و خندان راه می رفتیم! نیم ساعتی جلوی گردان تمرین رژه کردیم و بعدش رفتیم مسجد. بعد از نماز قرار بود یه مداح مداحی بکنه و مصیبت بخونه. تا اومد شروع کنه یهو برق رفت و همه جا تاریک شد. بچه های دیپلم و زیر دیپلم که شب آخرشون بود شروع کردن به دست و جیغ و هورا! بعد اومدیم و در فضای کاملا تاریک سلف شام خوردیم. غذا مرغ بود و اصلا نفهمیدیم کجای مرغ رو خوردیم؟! شب هم که توی سرما خوابیدیم و سرما خوردگی من تشدید شد. امروز صبح وقتی جلوی گردان به خط شدیم من گفتم اول صف بایستم تا اگه گفتن کی میخواد بره بهداری من زود اسمم رو بنویسم. اما از اونجایی که من خوش شانس ترین آدم دنیا هستم، ارشد قره خانی اومد و چهار نفر اول رو کشید بیرون که بریم چاه فاضلاب رو باز کنیم! اون لحظه نه ناراحت شدم و نه غصه خوردم. اصلا بیخیال و بدون هیچ فکری رفتم که با چاه گرفته بازی کنم!انگار نه انگار که سرما خوردم و گلودرد و سردرد و ... اصلا حالت تهوع هم بهم دست نمیداد. واقعاً این یک اصل بزرگ توی زندگیه که فکر کردن به یک چیز بدتر از انجام دادن اون کاره. فقط تنها بدی هوای خشک و سرد بود که انگشتان دستم یخ زده بود و من نمیتونستم ها کنم و گرمش کنم. هرکاری کردیم چاه باز نشد. به دستور فرمانده گردان، بیخیال شدیم و رفتیم دوش گرفتیم. بچه ها بیرون رژه میرفتن و من بعد مدتها تونستم لباس هام رو با آب گرم بشورم. بعد از ظهر هم رفتیم مسجد. چون یه برنامه ای تدارک دیده بودن به نام جُنگ شادی و یک شعبده باز اومده بود و شعبده بازی میکرد. کارهاش جالب بود و یک شور و نشاطی بین سرباز ها به وجود آورد.
الآن من روی تخت شماره 14 دراز کشیدم. بعضی دارن اخبار ورزشی رو نگاه میکنن. عده ای روی تخت خوابیدن. شماری از بچه ها هم دور هم جمع شدن و حرف میزنن. خلاصه روزها پشت سر هم داره میگذره...

