شنبه    30 مرداد  1395       ساعت 18:50

روز دوشنبه با سرویس اومدم پایین؛ سمت پایگاه نوژه. با خودم میگفتم تا ساعت 14 میرسم گردان و فرمانده رو می بینم و برگه مرخصی رو میگیرم و میرم خونه! تا قبل از در دژبانی همه محاسبات درست بود، اما اونجا از اتوبوس پیاده شدم و به محض اینکه اتوبوس حرکت کرد فهمیدم کلاهم مونده داخل ماشین! توی پادگان هم بدون کلاه بودن گناه نابخشودنی محسوب میشه؛ مخصوصا اون لحظه که فرمانده ها و درجه دارها داشتن میرفتن خونه شون. نیم ساعت وایسادم تا خلوت شد و اومدم داخل. وقتی رسیدم فرمانده مون رفته بود و مجبور شدم شب رو توی گردان بخوابم. البته خیلی هم بد نشد، چون چندتا از دوستای قدیمی رو اونجا دیدم.

سه شنبه ظهر فرمانده برگه رو امضا کرد و رفتم خونه. اون چند روز حسابی خوش گذشت ولی حیف که مثل برق و باد گذشت. امروز بعدازظهر از خونه اومدم سمت پادگان. از در دژبانی تا گردان رو پیاده اومدم. تا رسیدم هوا تاریک شده بود. الآن بچه ها داخل خوابیدن و منم پشت گردانم. این هفته احتمالا هفته شلوغی باشه. قراره رزمایش برگزار بشه؛ خدا به خیر کنه...

نوشته شده در ساعت 21:24 توسط : سرباز | دسته :
  • []

  • تقریبا ده روزی میشه که اومدم اینجا. بالای یه کوه و یک سربازی کاملا متفاوت با فضای پادگان. نه از ساعت خاموشی خبری هست ونه از بیدار باش صبح. نه از پوتین و نه کامل و ناقص کردن. همه چیز تحت اختیار خودمونه. حتی غذارو هم خودمون درست میکنیم. ایراد بزرگش هم اینه که از شهر خیلی دوریم و برای گرفتن وسایل باید منتظر باشیم تا شاید یک ماشین گذرش به اینجا بیافته و با اون بریم پایین! یه مشکل دیگه هم تکراری بودن و نداشتن تنوع هستش که سعی میکنم با خوندن کتاب، تماشای تلویزیون، تماشای محیط اطراف و کارهای دیگه خودمو سرگرم کنم تا دچار یکنواختی نشم. در کنار این ها بزرگترین ویژگی اینجا محیط و مناظر طبیعی اطرافه که بعضی روزها آدم رو متحیر میکنه. مخصوصا وقتی صبح ها از خواب بلند میشم و از در میرم بیرون؛ تماشای اون صحنه ها به یکباره خواب رو از سر بیرون میکنه. اینجا ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم میدن و منو به وجد میارن؛ برعکس دزفول که دهنمون رو سرویس می کردن!

    این بالا وقتی هوا ابری باشه، غوطه ور شدن در مه کوهستان یه حالت مرموزی خلق می کنه؛ شبیه افسانه هایی که مادرم توی کودکی برام تعریف می کرد. امروز ابر کل فضای شهر رو پوشونده بود. درست زیر پای ما و من نظاره گر اون صحنه بی نظیر بودم. ابر زیر پای من بود و من حس می کردم میتونم روی ابرها راه برم... 

    نوشته شده در ساعت 23:10 توسط : سرباز | دسته :
  • []

  • این شعر بسیار زیبا رو یکی از خوانندگان عزیز برام نوشته بودن که دوس داشتم توی وبلاگ قرار بدم. تقدیم به همه سربازها و خانواده های چشم به راه این عزیزان:

    ﺳﻮز ﯾﮏ ﭘﺮواﻧﻪ را ﺳﺮﺑﺎز ﻣﯽ داﻧﺪ ﻓﻘﻂ/ داغ ﯾﮏ وﯾﺮاﻧﻪ را ﺳﺮﺑﺎز ﻣﯽ داﻧﺪ ﻓﻘﻂ

    ﺳﺨﺘﯽ دوران ﺧﺪﻣﺖ،دوری از ﯾﺎر و دﯾﺎر/ ﻣﺎﺗﻢ اﯾـﻦ ﺧﺎﻧﻪ را ﺳﺮﺑﺎز ﻣﯽ داﻧﺪ ﻓﻘﻂ

    اﺷﮏ ﻏﻢ در ﭼﺸﻢ ﻣﺎدر ﻣﯿﺰﻧﺪ ﺳﻮزی ﺑﻪ دل/ ﮔﺮﯾﻪ ی ﺑﯽ ﺷﺎﻧﻪ را ﺳﺮﺑﺎز ﻣﯽ داﻧﺪ ﻓﻘﻂ

    زﺧﻤﻪ ای اﻓﺘﺎده ﺟﺎﻧﺎ اﻧﺪرون ﺳﯿﻨﻪ اش/ ﻗﺪرت ﻣﺮداﻧﻪ را ﺳﺮﺑﺎز ﻣﯽ داﻧﺪ ﻓﻘﻂ

    ﭼﻮن ﻟﺒﺎس رزم ﺑﺮ ﺗﻦ ﮐﺮده آن ﻣﺮد دﻟﯿﺮ/ ﺑُﺮجِ ﺑﯽ ﮔُﻠﺨﺎﻧﻪ را ﺳﺮﺑﺎز ﻣﯽ داﻧﺪ ﻓﻘﻂ

    ﺑﺎ ﻓﻨﻮن ﻣﺨﺘﻠﻒ راﻫﯽ ﺷﺪه او در ﻧﺒﺮد/ ﻓﺘﻨﻪ ی ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ را ﺳﺮﺑﺎز ﻣﯽ داﻧﺪ ﻓﻘﻂ

    آﺗﺸﯽ اﻓﺘﺎده ﺑﺮ ﻟﺐ ﻫﺎی ﺧﺸﮑﺖ ای رﻓﯿﻖ/ ﻫﺮم آﺗﺸﺨﺎﻧﻪ را ﺳﺮﺑﺎز ﻣﯽ داﻧﺪ ﻓﻘﻂ

    نوشته شده در ساعت 1:7 توسط : سرباز | دسته :
  • []

  • اول از همه چیز میخوام یه خسته نباشید و خدا قوت بگم به اون سربازهای عزیزی که تو دل این سیاهی خوف انگیز، توی این سوز و سرمای وحشتناک، درون یه برجک کوچیک چشم دوختن به تاریکی و پست میدن. پست میدن تا من و امثال من بتونیم توی کانون گرم خونه کنار عزیزانمون باشیم بی هیچ خوف و ترس، بی واهمه، در امنیت...

    کسی که سربازی نرفته باشه، کسی که نیمه شب از جای گرم و نرم بلند نشده باشه و بره وسط کویر، دل جنگل یا قله کوه پاس بده؛ نمیتونه حال اون سربازهارو درک کنه. سربازهایی که تنها همدمشون تفنگه و بس. سربازهایی که معنی گذر زمان رو خوب درک میکنن تو اون لحظه ها. 

    محل خدمت من بالای یه کوهه. یه کوه توی غرب کشور. جایی که یخ زدن آب توی کسری از ثانیه انجام میشه. البته اگه جاده باز باشه و با تانکر آب برامون بیارن! توی این یخبندان و سرما، دیدن سربازهایی که توی اتاقک های 2 در 2 پاس میدن، به آدم دلگرمی میده که هیچ سرمایی نمیتونه درونش نفوذ کنه. دیدن بخار نفس ها زیر کورسوی چراغ آدم رو امیدوار میکنه به بودن حیات توی قله کوه. سربازهایی که با ترس بیگانه ان. من یه همچین دوستانی دارم. دوستانی که همه جای این سرزمین هستن. زنده باد دوستان خوب من، زنده باد سرباز... 

    نوشته شده در ساعت 23:15 توسط : سرباز | دسته :
  • []