روز دوشنبه با سرویس اومدم پایین؛ سمت پایگاه نوژه. با خودم میگفتم تا ساعت 14 میرسم گردان و فرمانده رو می بینم و برگه مرخصی رو میگیرم و میرم خونه! تا قبل از در دژبانی همه محاسبات درست بود، اما اونجا از اتوبوس پیاده شدم و به محض اینکه اتوبوس حرکت کرد فهمیدم کلاهم مونده داخل ماشین! توی پادگان هم بدون کلاه بودن گناه نابخشودنی محسوب میشه؛ مخصوصا اون لحظه که فرمانده ها و درجه دارها داشتن میرفتن خونه شون. نیم ساعت وایسادم تا خلوت شد و اومدم داخل. وقتی رسیدم فرمانده مون رفته بود و مجبور شدم شب رو توی گردان بخوابم. البته خیلی هم بد نشد، چون چندتا از دوستای قدیمی رو اونجا دیدم.
سه شنبه ظهر فرمانده برگه رو امضا کرد و رفتم خونه. اون چند روز حسابی خوش گذشت ولی حیف که مثل برق و باد گذشت. امروز بعدازظهر از خونه اومدم سمت پادگان. از در دژبانی تا گردان رو پیاده اومدم. تا رسیدم هوا تاریک شده بود. الآن بچه ها داخل خوابیدن و منم پشت گردانم. این هفته احتمالا هفته شلوغی باشه. قراره رزمایش برگزار بشه؛ خدا به خیر کنه...

