جمعه سوم اردیبهشت 1395 ساعت 17:30
سربازی واقعا یک دوره ی خاص از زندگیه که قابل مقایسه با دوره های دیگه نیست. آدم توی این دوره یک سری فرهنگ و رفتار رو یاد میگیره که از سربازهای قدیمی به یادگار مونده و همینطور نسل به نسل اومده و رسیده به ما. کاش هرکسی که این اصطلاحات و ادبیات رو ایجاد میکرد در کنارش اسم و تاریخ هم مینوشت تا معلوم بشه این آدم ادیب چه کسی هستش! اگه یه نفر نیاد سربازی و توی این جو خاص قرار نگیره، هیچوقت این فرهنگ رو لمس و درک نمیکنه. فرهنگی که عمدتا برگرفته از فضای غربت و دوری از خانواده و یا لجبازی و کل کل سربازهای قدیم و جدیده. بخش بزرگی از این ادبیات و فرهنگ روی در و دیوار پادگان جلوه گری میکنه. روی هر دیواری که نگاه میکنی جملاتی رو میبینی که سربازهای قدیمی نوشتن. جملاتی که بیانگر حالات درونی اونهاست. بعضیا ابراز دلتنگی کردن، برخی به یاد معشوقشون افتادن، عده ای محبت های مادر رو به یاد آوردن و تعدادی هم پرچم شهرشون رو بردن بالا! آدم وقتی اونهارو میخونه و تاریخ نوشته هارو نگاه میکنه می بینه که زمان بیرحمانه در حال گذره و هزاران سرباز رو آورده و برده. روی تخت من نوشته ای هست با این مضمون:« یادگاری از منصور احسانی، دوره 147 بچه تهران، 7/8/1365».
این هفته یکی از گرمترین هفته های زندگیم بود. به خصوص امروز که گرما وحشتناک بود و ما توی اون گرما والیبال بازی کردیم و بستنی رو باختیم! شوخی با آب بین بچه ها شیوع پیدا کرده.الآن بچه ها کنار من دارن شطرنج بازی میکنن. مجبورم که نوشتن رو زود تموم کنم. چون الآنه که سوت آمار رو بزنن...

